تبليغاتX
ماه تلخ

سهم من از دنیا

اگر یک شعر باشد

کافی است

به شرط آنکه

قفلش باز شود

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 15:27 | لینک  | 

باید عاشق شویم

تا بال در آوریم

 

باید مشترک باشیم

تا تنها نمانیم

 

باید به هم لبخند بزنیم

تا گذر زمان سهل تر شود

 

باید بمیریم

تا از باید ها رها شویم

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 15:26 | لینک  | 

 ستاره شدم

پولک نقره ای ام به آسمان چسبید

رنگ خدا آنجا نبود

مرغکی در آسمان

بال کشیدم

دست خدا آنجا نبود

دیشب در اتاق تاریک و کوچکم

صورتم را به دست هایش سپردم

و ...

 

 

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 16:51 | لینک  | 

 به اندازه یک خط است

میان کفر و ایمان

و

من هر شب به کفر می رسم

و

صبح ایمان می آورم

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 16:40 | لینک  | 

اينجا سرزمين من است

فرشتگانش وقتی به دنيا می‌آيند رنج را تجربه می‌کنندو درد را

اينجا سرزمين من است

با انبوه شعرهای پاره شده و دست نوشته‌هايی که هرگز چاپ نمی‌شود

اينجا سرزمين من است

پنهان در غريو خاموش شده مردمانش

اينجا سرزمين من است

نان را به نرخ روز می‌خورند و عشق را به نرخ روز می‌فروشند

اينجا سرزمين من است

لبخندها را قاب می‌کنند و اشک ها را در می‌آورند

اينجا سرزمين من است

حقوق من برای بهره‌وری و شايد حق التحريری ناچيز نوشته می‌شود

اينجا سرزمين من است

دو نيم شده‌ام تا شهادتم گواه هيچ کس نباشد

اينجا سرزمين من است

بايد فکرهايم را در پستوخانه‌ها ، ته آن صندوق خاک گرفته رها کنم

اينجا سرزمين من است

که عشقش را به زور به حلقم می‌ريزند و فکرش را با مشت به مغزم می‌کوبند

اينجا سرزمين من است

و من روزنامه‌نگارم

اينجا سرزمين من است

سرزمينی که گلوی باريک روزنامه‌هايش در دستان تاجران خفه می‌شود يا سياستمداران آن را می‌برند

اينجا سرزمين من است

بايد اجازه بگيرم

اينجا سرزمين من است

آقا اجازه می‌دهيد بنويسم

اينجا سرزمين من است

آقا اجازه می‌دهيد فکر کنم

اينجا سرزمين من است

آقا اجازه می‌دهيد نفس بکشم

اينجا سرزمين من است

بايد به آن عشق بورزم

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 13:54 | لینک  | 

پسر گلوله های برفی را به هم آمیخت

 

هر گلوله را بوسه ای داد

 

دخترک برفی نمایان شد

زیر درخت سرو

 

دختر نگاه کرد

 

پسر عاشق شد

 

پسر او را بوسه ای داد و رفت

 

رفت، قلبی گرم بیابد

برای معشوقه ی  برفی اش

 

اشعه های خورشید به تنش می تابید

و دخترک ، منتظر عاشق خود بود

 

گفته بود تا پایان بارش دانه های سپید

می آید

 

و دختر دل به بوسه پسر داده بود

 

آخرین دانه های سپید به زمین نشست

 

پسر آمد

زیر درخت سرو

 

دخترک اما

آب شده بود

 

تنها قلبی گرم می تپید

زیر درخت سرو

 

(برای مریم خوبم)

 

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 15:49 | لینک  | 

شبی سرد بود يا گرم يادم نيست

 

دردی به قدرت کندن زمين وجودم را فرا گرفت

 

سلول های تنم می خواستند که جدا شوند از هم

 

و من ملتمسانه از او می خواستم که زودتر بيايد

 

نفس های کوتاهم به شماره می افتاد و انتظار می کشيدم

 

در اين بين ناله ها به فريادها بدل می شد

و من همچنان سرسختانه بر جايم استوار بودم

 

صداهای مبهم مرا می خواندند و من انتظار می کشيدم

 

بند بندم از هم جدا می شد و رگهايم متورم بود

 

خونم از جريان می افتاد و قلبم از سينه بيرون می شد

و من انتظار می کشيدم

 

پاهايم سست شده بود و انگار درد در ناخن هايم می رقصيد

 

 مرگ دستانش را بر شانه هايم گذاشته بود و فشار می داد

فشار می داد تا من متولد شدم

 

کسی محکم به پشتم کوبيد

 

و درد انسان شدن را چشيدم

 

و اين شروع قصه بود

 

کسی نافم را می بريد و من باز هم درد می کشيدم

 

تصاويری مبهم با صداهای ناشناخته می آمدند و مرا می بردند

و من دلتنگ بودم

 

او گفته بود که پری کوچک اگر عاشق شود

می برندش

 

و مرا می بردند

 

و من دلتنگ بودم

 

روزها و شبهای زمين تند می دويدند

 

و من در ميان آن تصاوير مبهم رشد می کردم

 

يک روز صبح با ورود اولين شعاع خورشيد صدايش را شنيدم

 

اين من بودم که شانه هايم را از دستان مرگ رهانيده

و با چشمان باز نگاه می کردم

 

نگاه می کردم

 

و ديگر از آن پری کوچک خبری نبود

 

استخوانهايم حجم می گرفتند

 

و از پوسته ام بيرون می زدند

 

چيزی در دهانم تکان می خورد

 

و صدايی از حنجره ام بر می خواست

 

انگشتانم تکان می خورد

 

و پاهايم به روی زمين ايستايی می کرد

 

و از آن پری کوچک خبری نبود

 

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 14:40 | لینک  | 

می خواهم زمان را سوراخ کنم

 

و پيله اش را ترک

 

اينجا تاريک است

 

و من در گذشته حرف می زنم

 

 در گذشته فکر می کنم

 

می ترسم

 

می ترسم

 

که در گذشته بميرم

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 14:38 | لینک  | 

 

   

روزگاري بود

 

 

و قطاري

 

 

و پل راه آهني

 

 

كه هنوز آواز غمناك مي خواند

 

 

روزگاري كه شاعران, سياستمدار شدند

 

 

و سياستمداران , نوازنده

 

 

روزگاري كه شير فروش ها , رئيس جمهور شدند

 

 

و روزنامه نگاران , فيلمساز

 

 

از انتهاي دالان باريك قطار

 

 

رشته هاي دود سيگار سرك كشيد

 

 

و از پنجره اي خاك گرفته

 

 

تك درخت ها را شمردی

 

 

به دنيا خنديدم

 

 

و فنجان هاي چاي نوشيده شد

 

 

صداي كشدار ساكسيفون بود

 

 

و خاطرات دوري كه شعر شدند

 

 

سفر كوتاه با خاموش شدن آواز غمناك

پايان شد

 

 

و شعر هايمان لابلاي ريل هاي قطار

گم

 

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 16:45 | لینک  | 

باور می‌کنی

صبح که می آمدم

سرخپوست  گردن آويزی هديه‌ام داد

باور می‌کنی

نگاهش چرخيد وگفت:

در کوچه باد می‌آيد

باور می‌کنی

دستانم را گرفت و زمزمه کرد:

شمعدانی‌ها گل دادند

باور می‌کنی

من هم باور نمی‌کنم

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 16:41 | لینک  | 

او عاشق بود

و

من وانمود می کردم

این دیروز یک عاشقانه بود

من عاشقم

و

او وانمود می کند

این امروز یک عاشقانه است

فردا

...

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 16:54 | لینک  | 

تسبیح قهوه ای دانه ریز

هر روز

سوار بر نخ

زمزمه می کند

***

امروز

صدای زمزمه نمی آید

سوار بر دانه های ریزش بودم

که گم شد

انگار

تسبیح قهوه ای دانه ریز

نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 16:53 | لینک  |