یکی یکی پایین آمدند
نفهمیدم
جشن بود
یا مرثیه خوانی می کردند برایم
پوسته ام تنگ و
انگار
بازگشتی بود به رحم تاریک مادرم
هر دم
زایش فرشته رنجی است در من
تا سیاهی شب
گریه اش می کنم
صبح
سلام می گویم طپش دردناک قلبش را
زمزمه نامت
از نگاهم برنتاب
چشمهایت
از انتهای قدیمند
صدای نفس هایت
از آخرین نقطه احساس
رد شده بود گام هایت
سرنوشت را نگه دار
با دست هایت
سایه اش
هر روز دنبال می کند پاهایت
خواب
رقصی چونان
که شبانه ها به تنم ناخن می کشید
بالشم پر از بغض
و دردهایم در ملحفه پر می شد
پشت پلک هام می رقصید
خواب
رگ های متورم گره می خوردند
و بهای زندگی در آن تونل های آبی جریان داشت
پشت پلک هام می رقصید
خواب
فاصله بسیار است
ته گودال که باشی
کسی نمی بوسدت
صبح که برخاست
لبهایم داغ بودند
انگار
به زمین رسیده بودم
عشق زاده شد
زنجیرها که بسته شد
عشق به تمنا رسید
پر پرواز که شکست
پرنده عاشق شد
تاریکی شب که روز را فتح کرد
ماه به خورشید سرک کشید
بدرود که به زبانم شکست
عشق قلبم را ربوده بود
- گفتم: آری
- چرا؟
- نمی دانم
- با سکوت؟
- هرگز
- چگونه؟
- بافریاد
- کوچک شدی؟
- شاید
- بزرگ شدی؟
- قطعا
- پایین رفتی؟
- شاید
- بالا رفتی؟
- حتما
برای سپیده شمس
یا
سقوط می کنم
خدا بود که زاده شدم
یا
من بودم که خدا زاییده شد
عشق به قلبم رسید
یا
اعتراف به زبانم شکست
راز بودم که زن شدم
یا
انسانم که فاش می شوم
صور اسرافیل می شنوم
یا
زمزمه عزرائیل می آید
عروج کرده ام
یا
دایره باطلم
