85/07/30
می پیچد و
می پیچد
تاب می خورد و
می رقصد
موج می خورد و
اوج می گیرد
گره می خورد
انگار سرنوشت هایی
که پاره باید
نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 19:7 | لینک
|
85/07/11
دیشب یکی از غزل های سعدی رو می خوندم ...
حس غریبی داشت ....
فکر کردم شاید بد نباشه شما هم بخونین...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراغ تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراغت همی کشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دوپایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 18:50 | لینک
|
85/07/05
بوی سرما می داد
دورش حلقه کردم ، دست هام را
گرم شد و
گرم شد
بوی سرما نمی دهد
تنم را می سوزاند
انگار
ذوب شده یخ های زندگیم
نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 20:4 | لینک
|
