سلام به او که "سمفونی مردگان" را نواخت
او که از "سال بلوا" گذر کرد
"پیکر فرهاد" را تراشید و
"عاشقانه" نوشت...
چنان که عاشقش شدیم...
سلام از راه دور...
سلام به روزی که باز هم صدایش را از لابلای صفحات روزنامه های وطن بشنویم
متن گفت و گو با عباس معروفی منتشر شده در روزنامه اعتماد
ساقه ها به هم می پیچند و نوک لخت شان را به تن آسمان می کشند
آفتاب از شیار شیروانی خانه ها قل می خورد و روی زمین می افتد
چادر شب هاشان را به کمر بسته اند و نشاء می زنند زمین خفته را
لباس های خیس آویخته به طناب چکه می کنند
گاو های چاق کسل سرشان لای چمن ها گم شده و برای هر نسیمی دمی می تکانند
بالا و پایین می رود
چپ و راست می شود
به هم می پیچد
ساقه های خشکیده که بغل می کند سرخی انار و زردی لیمو را
سبد حصیری تاب می خورد و انار سرخ بی تاب می پرد بیرون
دخترکان سرخوش قلب انار را به سادگیشان تقسیم می کنند.
چشامو می بندم
صدای بارون می یاد
بوی نا خونه رو پر می کنه
خنکی باد از لابلای تار و پود لباس به تنم دست می کشه
یه مرد فقیر تو کوچه فریاد می زنه:
بهار اومده
لباس های نو خسته شدن بس که آویزون موندن تو تاریکی کمد
صدای بارون می یاد
اگه مامان بفهمه
دلش می سوزه واسه شیشه های برق افتاده
راستی یه چتر می خوام
اما نه...
می گه: "بذار بارون ماچت کنه"
یه شال سفید و یه بالاپوش کافیه واسه این همه بهار که منتظره
صداش رو می شنوم
کافیه پرده رو کنار بزنی و...
باد برگ درخت ها رو می لرزونه
مرد فقیر کتش رو دورش پیچیده و ناله می کنه
بوی سوز دماغت رو می سوزونه
از بارون خبری نیست
انگار پشت این پنجره بهار نیومده
چشامو می بندم
صدای بارون می یاد...
