
عکس: حسن سربخشیان
بیستم دی ماه 1386
امروز همه برای کوچ تو جمع شدیم تا خدانگهدار بگوییمت و سفرت را به خیر آرزو کنیم.
مهران جان امروز پنج شنبه است...یادت می آید سال هاست که عادت کرده ایم این روز را تعطیل باشیم...امروز پنج شنبه است ولی روزنامه تو باز است ...امروز از جلوی پیاده رو تا کنار میزت این همه میهمان داری.
و از تو تنها یک قاب عکس مانده روی میز ، سیاهی دست نوشته ها، هزار خاطره و دل سوخته...
میدان هفت تیر می خواهد بترکد از بغض...
می گویند مهران اولین مطبوعاتی است که در قطعه نام آوران ، همراهانش را وداع می گوید...می گویند شاید این قطعه به ما تعلق بگیرد...می گویند حالا می توانیم آسوده بمیریم...
عزیز پرکشیده، می بینی مزارت گلباران شده و سیراب از اشک بازمانده ها...
می دانم که آن سوتر ایستاده ای و تماشا می کنی... حالا تو برایمان دعا کن.
برای مهران قاسمی عزیز که زود سفر کرد

عصر یخ زده یکی از سردترین روزهای پایانی سال بود.
هجدهم دی ماه 1386.
سوز سردی مثل سیلی به صورتم می کوبید...نمی فهمیدم چطور قدم هام را روی زمین می کشیدم...این شعر مدام توی سرم می چرخید... «مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد، زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده گزین کند، عشق را مجالی نیست که بگوید برای چه دوستت می دارد...»
هیچ وقت اینقدر بی تاب دیدن "دوست" نبودم. خیابان کش می آمد و "خانه دوست" خودش را پشت کوچه پس کوچه های یخ زده پنهان می کرد.
گذر هر ثانیه خبر از وداع می داد.
به رسم عادت یا حرفه از تولد نوشته بودم و از مرگ "او" که در قلب عده ای جای داشت و وقتی پر می کشید، قلم سیاهم روی کاغذ سپید سر می خورد و می شد یادبودنامه یا...
اما این بار آنقدر زود بود که کاغذی نداشتم و قلمی...
اصلا چه باید می نوشتم؟
از "او" که از ما بود...از روزگاری دور...همسفر هواپیمای کاغذی شده بود.
کی پیاده شد که نفهمیدیم؟
چقدر هوا سنگین بود...سکون سنگین هوا، سکوت کن بر ما...ما اینجا روی ابرها خانه کرده ایم، سکوت کن بر ما...
از آن دور سیاهی قامت های نگران پیدا شد. درب خانه باز بود و همسفران هواپیمای کاغذی تا طبقه چهارم با چشم های مچاله و شانه های لرزان پی چیزی، نگاهی یا حتی صدایی می گشتند.
تازه دل خوش کرده بودند که بعد از غیبت ناخواسته، دوباره حضورت را حس می کنند و با شوخی هایت می خندند
خنده اما...یخ زده بود
خبرهای داغ انتظارت را می کشیدند
خبر اما...یخ زده بود
دست های من نیز...
مهران عزیز آخر چطور برایت بنویسم...چطور با این کلمه های ناتوان، همه تو را در یک ستون و یک تیتر جای دهم؟
هنوز زنگ صدایت در گوشم است، گوشی را که برمی داشتی ، می گفتی: سلام خواهر.
می خواستم بگویم: عزیز خواهر...چرا پلک بسته ای؟...ببین همه خواهرها و برادرهات میهمان تو شده اند.
همه سلامت می کنند...سلام برادر...سلام برادر
کاش زمان آنقدر عجله نداشت تا تو را از ما بگیرد. کاش...از آن کاش های محال.
تاریکی شب روز را فتح می کرد و همه می دانستیم که امشب ستاره ای پایین افتاده...
می گفتند: قبل از اینکه پیش بینی کنیم اتفاق افتاد...باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
تسلیتی برای همه عزاداران هواپیمای کاغذی.
مهران عزیز، دلم می خواست قلمم بیشتر روی این تن سپید سر می خورد و از تو می نوشت و می نوشت.
اما امشب زمان بیشتر از همیشه عجله دارد...صدای لا اله الا الله می آید، خاطره خیس تو در سرمان می چرخد و از روی دست های بچه ها پر می کشی...
انگار چشم هات پشت شیشه و دور می شود نگاهت از ابتدای خیابان، می چرخد چرخ های چهارچرخه تا با خود ببرد آخرین حضورت را...
