86/01/08
چشامو می بندم
صدای بارون می یاد
بوی نا خونه رو پر می کنه
خنکی باد از لابلای تار و پود لباس به تنم دست می کشه
یه مرد فقیر تو کوچه فریاد می زنه:
بهار اومده
لباس های نو خسته شدن بس که آویزون موندن تو تاریکی کمد
صدای بارون می یاد
اگه مامان بفهمه
دلش می سوزه واسه شیشه های برق افتاده
راستی یه چتر می خوام
اما نه...
می گه: "بذار بارون ماچت کنه"
یه شال سفید و یه بالاپوش کافیه واسه این همه بهار که منتظره
صداش رو می شنوم
کافیه پرده رو کنار بزنی و...
باد برگ درخت ها رو می لرزونه
مرد فقیر کتش رو دورش پیچیده و ناله می کنه
بوی سوز دماغت رو می سوزونه
از بارون خبری نیست
انگار پشت این پنجره بهار نیومده
چشامو می بندم
صدای بارون می یاد...
نوشته شده توسط تهمینه بهرامعلیان در ساعت 2:34 | لینک
|
